ســکوت

 
نویسنده : مهران - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤
 

پرسیدم :میدونی کیا میرسن اون خیلی خیلی خیلی بالاها؟
جواب داد : اونایی که زحمت میکشن و مهمتر ، میدونن چی میخوان . بعد تازه راهشم خوب انتخاب میکنن. وقتی ادم یه چیزیو خبلی زیاد بخواد بهتره بهش برسه دیگه هان؟ فقط یه برنامه ی مناسب میخواد که با یه اجرای حداقل متوسط نتیجه ی نسبتا متوسطی رو بگیره.
جواب دادم : ادم متوسط ،  اینا که میگی واسه ادمای متوسطه. به نظرت من متوسطم، متوسط؟ خیلی بیشوری. بعد اینکه تو باز رفتی سراغ جمله های شریعتی؟ مگه تو نشنیدی که "کوچه تنگه نسبتا ، عروس قشنگه نسبتا"، هان؟ نشنیدی؟  و مهمتر به نظر من ادمایی میرسن اون خیلی خیلی خیلی بالاها که وقتی هنوز اون خیلی خیلی خیلی پایینا بودن هم خیلی خیلی خیلی بالاها بودن. ما نمیفهمیدیم و حتی اگه هنوزم که خیلی خیلی خیلی بالاها هستن ازشون بپرسی خودشون میگن که خیلیا هنوزم نمیدونن که اونا خیلی خیلی خیلی بالاها هستن و فکر میکنن اونا خیلی خیلی خیلی پایینا هستن. 


 
comment نظرات ()
 
دنیای زشت و حقیر گالم زشت و کوچیک
نویسنده : مهران - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
 

کی گفته ما میدونیم؟ اشتباهه.  ما فقط گاهی فکر میکنیم که میدونیم. مث فکرمون در مورد گالم(اسمیگل) . بی ریخت و بدترکیب بود. و تنها اشتباهش این بود که حلقه رو خیلی بدورجور میخواست.جوری که دیگه انگار واسش مهم نبود چجوری.حالا تو بکو چی میشد حالا اگه بهش میدادن اون حلقه ی کوفتی رو؟  ولی باز خدا ضدحال زد. فقط فرقش این بود که این بار دیگه نه موتورش پنچر شد و نه قیافه اش زشت شد. این دفعه تو مواد مذاب اتشفشان تجزیه شد. گالم فقط حلقه رو میخواست. چون تمام دنیا واسش تو همون حلقه ی کوچیک خلاصه شده بود. حلقه ای که به هیچ دردش هم نمیخورد. نه باهاش لشکر ارک بد ترکیب درست میکرد و نه میخواست با لشکرش خوبیها و روشناییهارو تاریک کنه. اون فقط حلقه اشو میخواست.حلقه ای که واسش یه پناهگاه کوچیک بود. یه پناهگاه کوچیک تو دنیای به این بزرگی. فقط یه جای کوچیک تو دنیای همش غریبه. فقط همین. کمی قبل از اینکه با فردو درگیر شه و از اون بالا بیفته ، همون وقتی که حلقه تو انگشتش بود و نامرئی شده بود ، یه چشم بهش پیشنهاد جانشینی داد ولی حلقه تمام دنیای گالم بود. به یه چشم گفت : تو ابلهی. چون مغروری.خودتو اول و بزرگتر از همه میبینی و قدرتو واسه خودت میخوای.یجورایی منو یاد خدا میندازی. کاش درک میکردین که عشق و ترس با هم تو یه قلب جا نمیشن. البته خدا یه سری قید و بند داره که تو دیگه اونارم نداری. ولی من اینجوری نیستم. من میدونم خیلیا از من بزرگترن. به خاطر همین از دنیا به این بزرگی فقط یه حلقه رو انتخاب کردم. فقط کاش تو و خدا انقد به من حسودی نمیکردین. کاش میتونستین ببینین که حتی یه هابیت زشت و حقیر هم یه حق کوچیک ، مث یه دنیای کوچیک حلقه داره. کاش انقد دلاتون کوچیک نبود. در ضمن ابله من هیچ وقت رفیقای قدیمیمو نمیفروشم حتی اگه اونا منو بفروشن.بدترین کاری در حقشون میکنم اینه که فراموششون میکنم.شاید بزرگترین اشتباه رفیقای قدیمیم اینه که فکر میکنن خیلی بیشتر از من میدونن. خب شاید درست فکر میکنن. ولی این که من هم بتونم مث اونا فکر کنم سخته. اخه دنیای من خیلی کوچیکه. خیلی کوچیک . انقد که فقط یه انگشتم توش جا میشه.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مهران - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
 

یادته قرار بود بریم بیرون؟ نگو یادت رفته دیگه. الکی ام که شده بگو اره. اینجوری فکر میکنم واست مهمم. .  امشب بریم؟  اره دیگه ،‌ پیاده.  قرار بود یه لیوان چاییه پر از بخار هم با خودمون ببریم. ولی خب .  من هات چاکلت میارم. تو ام خودت انتخاب کن.لیوان من یه لیوان دسته دار شیشه ایه بدون طرح که توش با کمی فاصله از سر لیوان پر از هات چاکلت و مهمتر پر از بخاره. پره پر. ولی تو خودت انتخاب کن. همه چیو. حتی میتونی لیاس صورتی بپوشی. میتونی لیوان طرح دار برداری. مثلا یه لیوان صورتی با  عکس یه باربی. یا حتی یه لیوان قرمز با نقاشی برجسته ی دراکولا. هر چی خودت میخوای بیار. امشب دیگه مهم نیست گربه ها چیکار کنن. ما میریم بیرون. حتی اگه بیان و باز تا خود صبح با صدای ناله اشون منو باز یاد گریه ی بچه ها بندازن. راستی بهت گفتم دیشب یکیشون بد جور منو ترسوند؟  دم دمای کله ی سحر بود. پنج و خورده ای بود. رفتم پایین .صورتمو و شستم . رفتم تو حال که صورتمو  خشک کنم. دقیقا نفهمیدم . انگار رو مبل نشسته بود. یا شاید اونور مبل بود.  پرید از کنار من رد شد و از گوشه ی در رفت حیاط . نامرد خیلی بدجور منو ترسوند. بعدش رفتم دنبالش . اینا نمیترسن انگار. تو حیاط انگار منتظر من بود. رفتم و کمی سر صدا کردم  که باز خیلی موثر نبود. یه خیزی برداشتم که کمی ترسوندش.ولی باز مث همیشه باید یه کار جدی تر میکردم. دستمو بردم و یه لنگه دمپایی برداشتم و پرت کردم طرفش. دمپایی مامان بود.  لنگه ی دمپایی خورد به نرده ها و افتاد وسط حیاط. گربه هه هم مثلا کمی ترسید و با ارامش فرار کرد. فکر کنم  سیاه نبود. فکر کنم خاکستری یا قهوه ای بود. راستی خاکستری دقیقا چه رنگیه؟ ما چیزی تو طبیعت به رنگ خاکستری داریم؟ شایدم هر وقت چیزی رو میبینم که رنگشو نمیدونیم میگیم خاکستریه. چیزی که من خیلی شنیدم اینه که خاکستری نه سفیده  ، نه سیاه. ولی بیشتر تیره است. انگار همون نقش کرم واسه سفیدو خاکستری واسه سیاه بازی میکنه.شاید اصلن خاکستری همون کرمه ولی سیاهش. یا کرم همون خاکستریه ولی سفیدش. حالا این چیزا خیلی مهم نیست. یعنی رنگا نمیدونم چرا خیلی واسه من مهم نیستن. شایدم هستن . ولی حتما هستن. اخه ما حتی اگه خیلی نخوایم باز ادمارو هم رنگی میبینیم .ادمایی که خیلی وقتا کرم یا خاکسترین.حالا اینارو بیخیال. مهمتر، امشبم صدا میاد. صدای یه گربه یا شاید چند تا که باز ناله میکنن. دیشب قبل اون ماجرا . شاید حدودای ساعت 2 بود که دیگه از صداشون کلافه شده بودم. در اتاقو باز کردم. سه تا بودن که تا منو دیدن از کنار دیوار رفتن رو اون یکی پشت بوم.( گفتم پشت بوم. مامان میگفت یکی از همسایه های کوچه بغلیه چند بار اومده که فرششونو که باد اورده پشت بوم ما یگیره.  گفت یه پیرمرده. برو براش بیار.چند بار گفتا. هنوز نرفتم.حالام که خیلی حوصلشو ندارم. چی؟ برم بیارم؟ باشه الان میام.نریا. قراره بریم بیرون. اینو بنویسم و بعد میریم. کمی صبر کن الان میام....دیدی زود برگشتم! فرش که خیلی نبود. موکت هم نبود. چی بود؟ بهر حال گذاشتم پایین که مامان بعدن بده صاحبش. انقد حواسم پرت شد که یادم رفت اصلن این پرانتزرو ببندم. دیگه ام خیلی فرق نمیکنه بذا همینجوری باز بمونه. چی میگفتم؟ اهان گربه هه. امشب هم گاهی یه صداهایی میاد. مامان الان میگفت که برم و اشغالا که استخون دارنو ببرم سر کوچه. میگفتم گربه یاز میاد و پخششون میکنه تو حال. من که نبردم الان. حالا باشه اخر شب. ولی این گربه ها خیلی دیگه دارن شورشو در میارنا! بیشتر از حد خودشون تو زندگی ما وارد شدن. حتی گاهی اونقد حواس منو پرت میکنن که یادم میاره با تو قرار بوده بریم بیرون. مث همون سری. یا حتی همین الان که این همه از اونا گفتم.دیدی؟ بازم داره دیر میشه. بریم بیرون؟ من که میگم لیوانتو بیار همینجا یه هات چاکلت یا چایی میخوریم دیگه.یه لیوان شیشه ای بدون طرح یا حتی رنگی با هر طرحی که تو بخوای.فقط مهم اینکه که پر از بخار باشه. اتاقم دیگه خیلی بوی قلیون نمیده. یا اصن اگه بخوای میریم تو  ایوون. یا اگه موافقی بیا مث دیوونه ها بریم پشت  بوم بشینیم و تو سرما هات چاکلت یا چایی توی یه لیوان شیشه ایه بدون طرح یا رنگی با هر طرحی که تو بخوای و از همه مهمتر پر از بخارمونو بخوریمو حالشو ببریم.بریم؟ اره . همین الان.


 
comment نظرات ()
 
ماه و مهتاب
نویسنده : مهران - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

نه بارون میومد ، نه برف. نه شکوفه ای بود و نه برگی رو زمین. همه چی عادیه عادیه عادی بود. مثل همیشه. ولی نه. مث همیشه نبود. اسمون مهتابی بود و یه ماه کامل که اینور ابرا بود. هیچ ابری نمیتونست بیاد و مانع شه که من نتونم ببینمش. شاید تو بگی ماه که دیشب کامل نبوده. ولی ماه دیشب واسه من از هر ماهی کاملی کاملتر بود.

از حیاط که نگاش میکردم انگار میخواست که باهام حرف بزنه. انقد روشن بود و جوری برق میزد که من هیچ ستاره ای رو ندیدم. چشمای درشتی داشت. چشمای درشت و مهربونی که با یه نگاه زخمی به من خیره شده بودن. کمی نگاش کردم. هوا سرد بود. از پله ها اومدم بالا و رفتم تو اتاقم. نمیدونم چرا بیشتر نگاهش نکردم.

کمی بعد ماه ابرارو فرستاد و با قطره های بارون که میخوردن به کانال کولر شروع کرد باهام حرف زدن ، ولی منه... نفهمیدم و کمی بعد خوابم برد. اصلا نفهمیدم ماه دیشب چی میخواست بگه یا اصلا خوابید با نه. اگه امشب بیاد میرم و سیر نگاش میکنم. کی میدونه؟ شاید فردایی  اصلا نباشه.

-----

"هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری                من اون ماهو دادم به تو یادگاری "

 


 
comment نظرات ()
 
؟
نویسنده : مهران - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
 

قرار بود  توی یه شب سه تا کنسرت داشته باشن. داریوش ، شاهین نجفی و بعد لینکین پارک.

داریوش اومد و شروع کرد. هنوز همون جلیقه و پیرهن سفیدشو داره. هنوز ارومه. اومد وسط استیج. مث همیشه. یه نگاه کرد به تماشاچیا و شروع کرد :  " ای پرنده ی مهاجر ، ای پر از شهوت رفتن ... (من این گوشه ی سالن کنار ردیف اول نشسته بودم. و تقریبا متونستم همه چیو ببینم.کمتر از یه دقه نگذشته بود که وقتی داریوش خوند :"من دارم تو پیله ی وحشت میسوزم ، برام از خنده چرا قصه میگی "  برگشتم سمت تماشاچیا. همه با چشمایی که برق میزد با داریشو همخونی میکردن. داریوش ادامه داد : " یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت... / اخرین سنگر سکوته ، حق ما گرفتنی نیست ،، اسمونشم بگیرید، این پرنده مردنی نیست... ای برادرای خونی این برادری ،  تنی نیست / قبل اینکه داریوش صحنه رو ترک کنه با تماشاچیا یه شعرو با هم خوندن: "یاور از ره رسیده ، با من از ایران بگو... تا جهان آگه شود ،بی پرذه از یاران بگو، با من از ایران بگو "

من فقط نگاه میکردم. انگار فقط رفته بودم ببینم. نه میخوندم. نه گریه میکردم و نه حتی لذت میبردم. فقط نگاه میکردم. حتی مهم نبود چی میشنوم.

شاهین اومد. گفت که نمیخواد زیاد بخونه. گفت بعد داریوش نمیخواد بخونه. شروع کرد : " سال بدی بود اما من و تو بد نبودیم،، این یه امتجان بود برامون، رد نشدیم،، یاد گرفتیم جواب مشت همیشه مشت نیست،، زدنو و ما باتوم خوردیم و اونا ساندیس / همینجوری سی سال بهت دادیم ،‌فرصت،، یه روز میشه که توام باید بدی ، عاقبت،،،، پس واسه ما دیگه جانماز اب نکش، حاجی ما اخر خطیم، کو بدترش؟ / زندگی فارغ ا ز معنی، زندگی فقط یعنی،، مث یه مهره بازی کرده شدن، تنها مث یه مرده راه رفتن../ بعد اون گریه نکنی مادر ،  مسرووور باش.../ دارم چرت میگم، دارم چرت میگم ولی حقیقته...."

خیلی جالب بود. تقریبا همه ی اونایی که با داریوش میخوندن و گریه میکردن با شاهین داد میزدن .

شاهین هم رفت. چند دقه ای وقفه لازم بود تا بچه های لینکین پارک سازاشونو بچینن و اماده شن. همین فرصت کافی بود تا یکی از تماشاچیا بلند شه  شروع کنه به صحبت. شروع کرد : چرا یه طرفه میرین پیش قاضی؟ مگه امارارو نمیبینین ؟ بگم؟ بگم؟ بگم از هوس بازیاتون؟ بگم از خیانتتون به ایران؟ چرا توبه نمیکنین؟ مگه ما این همه شهید دادیم که شما بیاین و اینچا دل اقارو بسوزونین؟ یعنی چی؟ واقعا براتون متاسفم. اگه اینچا ایران بود....
همینجا بود که مردم پا شدن براش دست زدن و لینکین پارک هم کارشو شروع کرد :
Everything you say to me"
Takes me one step closer to the edge
And I'm about to break
I need a little room to breathe
Cause I'm one step closer to the edge
"I'm about to break

...
 تماشاچیا این بار از همیشه بلند تر میخوندن:

Shut up when I'm talking to you"
Shut up, shut up, shut up
Shut up when I'm talking to you
"Shut up, shut up, shut up, shut up

باورش سخت بود. همه داد میزدن. با نفرت. لینکین پارک ادامه داد :

Crawling in my skin"
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
"Confusing what is real

و باز ادامه دادن :

The lessons that you taught me"
I learn were never true
...

I wanna run away"
Never say goodbye
I wanna know the truth
Instead of wondering why
I wanna know the answers
No more lies
I wanna shut the door
"And open up my mind

لینکین پارکم دیگه داشت کاسه کوزه اشو جمع میکرد بره. همه ی کسایی که اونجا بودن یجورایی داغون بودن.منم  همینطور. خیلی خسته بودم. سرمو گرفتم تو دستم. شب عجیبی بود. چشامو کمی بستم. وقتی باشون کردم چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم. خیلی مسخره بود همه چی. هیشکی تو سالن نبود. اصلن سالنی نبود. من تو جنگل بودم. یه جنگل با درختای ریز و درشت. همین لحظه بارون شروع کرد به باریدن. یعنی چی؟ اصلن نمیفهمیدم. مگه میشه. من نمیتونستم خواب باشم.همه چی خیلی واقعی بود. اخه نمیشه.حتی اینجا هم طبیعیه. من وسط جنگل چیکار میکنم؟ بارون شروع کرد به باریدن و  بارون جنگلو خیس کرد. خیسه خیس. به خودم گفتم. من فقط نگاه میکنم. من راوی ام. فقط یه راوی. چشمامو بستم و رفتم به یه درخت تکیه دادم و نشستم. هدفونو گذاشتم تو گوشم . اناتما شروع کرد به خوندن :
Countless times I trusted you",
I let you back in,
Knowing... Yearning... you know
I should have run... but I stayed

Maybe I always knew
"My fragile dreams would be broken... for you

... چشامو بستم. اهنگ بعدی :

And sometimes I despair"
At who I've become
I have to come to terms
With what I've done

The bittersweet taste of fate
We can't outrun the past
Destined to find an answer
A strength I never lost
I know there is a way
My future is not set
For the tide has turned
But still I never learned to live
"without regret.

چشامو  با کردم. یعنی چی؟ باز تو سالن بودم. داریوش ، شاهین نجفی و برو بچه های لینکی پارک داشتن با وینست(خواننده اناتما) همراهی میکردن. همه با هم میخوندن. حتی همون شخصی که مردمو نصیحت میکرد. به خودم نگاه کردم. خیس بودم.بالا رو نگاه کردم. از سقف سالن اب میچکید. قطره های بارون شور بودن. انگار یکی داشت اون بالا گریه میکرد. سالن مثل یه زندان شده بود. خستگی سالنو تنگتر هم جلوه میداد.خیلی تنگ بود دیگه. همه که با هم خوندن دیوارای سالن شروع کردن به لرزه. دیوارا ریختن. همه داشتن میخوندن. حتی من:

And sometimes I despair"
At who I've become
I have to come to terms
With what I've done

The bittersweet taste of fate
We can't outrun the past
Destined to find an answer
A strength I never lost
I know there is a way
My future is not set
For the tide has turned
But still I never learned to live
"without regret.

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
 

نشست پشتم میزش. میز سیاهش. هدفونو گذاشت گوشش و انتخاب کرد.

(points of  authority) . چشماشو بست و صدای موزیک پلیرو تا ته زیاد کرد.

:

Forfeit the game"
Before somebody else
Takes you out of the frame
Puts your name to shame
Cover up your face
You can't run the race
The pace is too fast
You just won't last

You love the way I look at you
While taking pleasure in the awful things you put me through
You take away if I give in
My life
"My pride is broken
 

اینو که شنید داشت دیوونه میشد. دستاشو گذاشت رو سرشو بلند خوند :

You like to think you're never wrong"
(You live what you've learned)
You have to act like you're someone
(You live what you've learned)
You want someone to hurt like you
(You live what you've learned)
You want to share what you have been through
(You live what you've learned)"
 

ولی نه. این چیزی نبود که میخواستم. بذا کمی فکر کنم. این شکلی نبود زیاد. 

از اول شروع میکنم.

نشست پشتم میزش. میز سیاهش. هدفونو گذاشت گوشش و انتخاب کرد. ولومو تا ته زیاد کرد و چشماشو بست. دستاشو گذاشت کنار سرش. مث قدیما. همون وقتایی که سرشو میذاشت بین دو تا اسپیکراوو سرشو فشار میداد.. 

چرا نمیشه جوری که میخوام بنویسم؟

اصلن ولشکن. کی حالشو داره اینو بخونه؟ ببخشید . برو به کارت برس.


  


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

میریم بیرون.  چندین و چند روزه بوی قلیون اتاقو پر کرده. باید درای اتاقو باز بذارم تا هوا عوض شه. ولی خب اینجوری باز یکی از گربه ها ممکنه بیاد تو اتاق و رو مبل یا فرش کثیف کنه. گربه ها یخ میزنن چون نمیفهمن وقتی جایی راحت و گرمن یادشون نره که کثافت کاری نکنن. لیاقت ندارن. به خاطر همین مجبورن برن رو چادر کهنه ی روی کانال کولر بخوابن. ولی صبر کن. من که نمیخواستم از گربه ها بگم. میخواستم با هم بریم تو شهر و یه دوری بزنیم.  بیا با موتور بریم. نه. با ماشین راحتتره. نه. پیاده خوبه. فقط اینکه بیا قرار بذاریم لیوان چاییه با کلی بخار  که دستمونه تو راه نریزه. و اینکه از این سوالای مزخرف که مثلا چرا باید با خودمون چایی ببریم و از این دست نپرسیم. نمیخوایم جمعو خراب کنیم که. میخوایم؟  نمیخوایم. یعنی اگه قراره خرابش کنیم  همون بهتر که بشینیم تو اتاق خودمونو و بوی قلیون و هر کوفت و زهرماری دیگه ای رو تحمل کنیم. حتی میتونیم کاپشین بپوشیم و در اتافو رو به ایوون باز بذاریم و بذاریم هوا عوض شه. اینجوری هیچ گربه ای هم به خودش جرات نمیده بیاد تو. ما تو اتاقیم مث یه شیر. یه شیر که یه لیوان چاییه پر از بخار دستشه و داره اصفهانی گوش  میده : " با تو خوشبختی دیگه یه قصه نیست / یه حقیقته مث یه معجزه اس ////  انگاری باید میومدی که من /  با تو پرواز کنم از این قفس" .

دیدی؟  باز این گربه ها نذاشتن بریم یه دور بزنیم و هوایی عوض کنیم. نمیذارن دیگه.


 
comment نظرات ()
 
The Vampire Memories
نویسنده : مهران - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

I have no idea whether it was real or I was dreaming. I was in the woods. I could hear the birds. It seemed they knew where I was going and what would happen to me. Now I’m sure those frightened birds were warning me of danger I would face. I turned back and laughed at them as if I myself had known what I was doing was really crazy. Everybody in my neighbor has heard about the abandoned castle and its bloodthirsty vampire. I myself do not know why I would do that. Anyway I carried on. When I was getting very close to the castle, I had a feeling that someone was staring at me. I could not hear the birds anymore. Somehow I wished I had not been alone, but nobody ever accepted to go there with me.

There were just about fifty meters to the castle. If I wanted to come back that could be the last chance, but I did not want to. I was very frightened, even the time I hadn’t entered the castle.

Eventually I got there and stood in front of a big wooden door. I knocked the door. Nobody answered. I repeated it again and again. Nobody answered. I was so determined to enter. Do not ask me why, because I myself cannot find a reasonable reason for what I did. I pushed the door. It was not locked. I took a look at inside.  I did not see anybody. I entered reluctantly. I suppose you expect that the door shut itself, but you are wrong. I shut the door.

It was too dark to see indoors and I could barely see some stairs in the middle of a big hall. I wanted to get closer, out of blue I felt something on my left shoulder. I turned back. Nobody was there. I stepped slowly and got close to the stairs. It was a memory I do not think I can forget. I was shivering. I reached the stairs. I could feel that something weird was happening. Again I felt something on my shoulder.  Thought someone was touching my shoulder. I sat on the first stair and closed my eyes. I knew if the rumor had been right and any vampire had been there, I could already have kicked the bucket by that time. I put my hand in my pocket and take out my MP3 player, put it\s headphone on my ears. I thought the only thing could calm me down in that situation was listening to music. I chose a song called ‘Visionaire’ . John Edlund, the singer, with a great voice was singing:

“With a solar knife I split the sky / And walk right in between / To search the answers to every "why?" / Where I have seen the unseen

I stole the color of night / To get out of your sight / I am the Visionaire / Follow me if you dare...”

It made a bit relaxed. Then I listened to some other songs.  Finally I felt perfect. I opened my eyes. I looked at the clock. It was a quarter to three in the morning. Terrible! 

I suppose I gotta go. Night 


 
comment نظرات ()
 
on with into under by myself
نویسنده : مهران - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
 

خودمو گم کردم. کی؟ خب نمیدونم. گفته بودم که. تازه آی کیو ، اگه میدونستم خب جای نشستن و چرت و پرت نوشتن میرفتم دنبالشو پیداش میکردم. البته یه کارایی ام کردما. مثلا رفتم به گذشته هام. همون خونه قدیمیه که هنوز قدیمیه. همون خونه قدیمیه که هنوز توشم. یکی نشسته بوت جلو تر. خیلی شبیه بچگیای خودم بود. تپل مپل بود و یه کاپشن قرمزم تنش بود. یه کلاه قهوه ای کاموایی سرش بود و کلاه کاپشنشم رو اون کلاه کشیده بود. چند تا کارت بازی دستش بود و :اهای خودتی.  بهش گفتم :خب ببخشید.(تو دلم گفتم اجب بچه تغسیه ها).  گفت :کودوم مهران؟ گفتم :خونشون همینجاس و در خونه رو بهش نشون دادم.  جواب داد: رفته از اینجا. خیلی وقته.     اینو گفت و رفت نشست سر کوچه کنار خیابون و چشم دوخت به خیابون تا اگه یه موتوری رد شد بتونه کیلومتر شمارای جلوی فرمونشونو بشمره.دستشم کرد تو جیبش و یدونه کاکائو از این طرحهای صدف درآورد و گذاشت دهنش.    
رفتم یه آینده. پایین کوه توی دره یکی بود که باز خیلی شبیه خودم بود. کمی بیشتر از یک کمی موهاش سفید بود  و چشماش قرمز. ازش پرسیدم: نمیدونی مهران کجاست ؟  گفت:هنوز اینجا نرسیده. سلامت کو؟  گفتم:سلام.   چیزی نگفت. فقط خندید.   بعد اومدم که بیام سمت حال. زمان حالو میگما. ولی هنوز اون مرده تو اینده داشت منو نگاه میکرد. انگار با نگاش ازم یه چیزایی میخواست که انگار خودشم میدونست که معنیشو نمیفهمم.  رسیدم به حال. زمان حالو میگما. رفتم وایسادم جلو آینه. همون آینه ی بزرگ وسط حال. زمان حالو نمیگما. حال خونمونو میگم. حالش بد نیست. از اونی که تو آینه بود پرسیدم مهرانو ندیدی ؟ بدون تعجب جواب داد : 
Life is a waterfall "

we're one in the river

" and one again after the fall

بهش گفتم میشه بیشتر توضیح بدی؟  گفت چرا؟  گفتم اخه نفهمیدم.  گفت: یعنی اگه بیشتر توضیح بدم میفهمی؟ گفتم:شاید.    گفت:

when you lose small mind "

"you free your life

به خودم گفتم طرف دیووونه اس. خواستم برم که یهو صدام کرد. گفت :اگه خواستی زمانی فکر کنی ، درباره برق نگاه اون پسربچه و نگاه خسته ی اون مرد تو آینده فکر کن. 
من حالا همینجام. هنوز دارم دنبال خودم میگردم و به خودم میگم: کاش یکی بیاد بهم بگه : دیوونه بیرون از خودت دنبال خودت میگردی؟  
I wanna run away"
Never say goodbye
I wanna know the truth
Instead of wondering why
I wanna know the answers
No more lies
I wanna shut the door
"And open up my mind

و مطمئنم :

Crawling in my skin"
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
"Confusing what is real

اخره اخر میرم جلو آینه و میگم: هی دیوونه. انقد به این خودم گیر نده. بذا زندگیمو بکنه.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

هدفون تو گوشش و چراغ اتاق خاموش

باز تا خود صبح به سقف نگاه کرد

مث همیشه


 
comment نظرات ()
 
← صفحه بعد